در حال دریافت اطلاعات...
لطفاً شکیبا باشیدممکن است ایده کسبوکارتان در ذهن خودتان کاملاً روشن باشد. اما وقتی بخواهید بگویید مشتری دقیقاً کیست، پول از کجا میآید یا چند ماه دیگر میخواهید به کجا برسید، تازه ابهامها آشکار میشوند.
برنامه کسبوکار کمک میکند این سؤالها را زودتر ببینید و برایشان پاسخ پیدا کنید
فرض کنید قرار است فردا با ماشین از تهران به شیراز بروید و باید عصر حتماً به یک مراسم برسید.
میگویید:
«نگران نباش، میرسیم!»
دوستتان میپرسد:
«کی راه میافتیم؟ از کدام مسیر؟ چند ساعت در راهیم؟»
داشتن مقصد کافی نیست؛ باید کمی هم درباره مسیر فکر کرده باشید.
برنامه کسبوکار قرار نیست آینده را پیشبینی کند.
کمک میکند مشخص کنید:
چه ارزشی ایجاد میکنید،
مشتری شما کیست،
چطور درآمد به دست میآورید،
به چه منابعی نیاز دارید،
و قرار است به چه هدفی برسید.
یعنی ایده مبهم را به چند فرض و تصمیم قابل بررسی تبدیل میکند.
چون تا وقتی همهچیز در ذهنمان است، تناقضها راحت پنهان میمانند.
مثلاً ممکن است بگویید «مشتری زیاد داریم»، اما هنوز ندانید مشتری دقیقاً چه کسی است.
نوشتن وادارتان میکند سؤالهای مشخصتری بپرسید و جاهای خالی ایده را زودتر پیدا کنید.
شکل برنامه به هدفتان بستگی دارد.
برای روشنکردن یک ایده یا شروع آزمایش بازار، چند صفحه مختصر ممکن است کافی باشد.
اما اگر قرار است برای شریک، بانک یا سرمایهگذار ارائهای جدی آماده کنید، احتمالاً به اطلاعات، عددها و مستندات بیشتری نیاز دارید.
اول کاربرد را مشخص کنید؛ بعد قالب را.
برای نسخه اول، این چهار سؤال کافیاند:
چه محصول یا خدمتی ارائه میکنیم؟
مشتری اصلی ما کیست؟
چه مسئلهای را برای او حل میکنیم؟
در ۱۲ ماه آینده میخواهیم به چه نتیجهای برسیم؟
اگر این جوابها مبهم باشند، نمودار و جدول هم برنامه را نجات نمیدهد.
نازنین میخواهد سرویس غذای شرکتی راه بیندازد.
نسخه اولیه ایدهاش این است:
«ناهار روزانه برای شرکتهای کوچکِ بدون آشپزخانه، با سفارش هفتگی و تحویل منظم. هدف اولیه هم رسیدن به ۲۰ شرکت مشتری ثابت در یک سال است.»
کوتاه است، اما چند تصمیم مهم را روشن کرده.
همه شرکتها» مشتری مشخصی نیست.
برای نازنین، شاید مشتری اولیه این باشد:
شرکتهای ۲۰ تا ۵۰ نفره در یک محدوده مشخص که آشپزخانه ندارند و کارکنانشان هر روز جداگانه غذا سفارش میدهند.
هرچه مشتری روشنتر باشد، تصمیمگیری درباره محصول، قیمت و فروش هم سادهتر میشود.
حالا ببینید بیرون از ذهن شما چه خبر است.
مشتریان امروز مشکل را چطور حل میکنند؟
چه جایگزینهایی دارند؟
رقبای مهم چه کسانیاند؟
بازار در حال رشد، افت یا تغییر است؟
برنامه خوب فقط بر «فکر میکنم» تکیه نمیکند؛ تا جای ممکن پشت فرضهایش مشاهده و داده دارد.
مشتری احتمالاً همین حالا راهی برای حل مشکلش دارد؛ حتی اگر آن راه چندان خوب نباشد.
پس باید بدانید چه چیزی پیشنهاد شما را ارزشمندتر میکند:
سادگی بیشتر؟
تحویل مطمئنتر؟
تخصص برای یک گروه خاص؟
قیمت شفافتر؟
تمایز وقتی مهم است که برای مشتری ارزش داشته باشد.
مشخص کنید مشتری برای چه چیزی پول میدهد و پرداخت چگونه انجام میشود.
فروش تکی؟
اشتراک؟
قرارداد دورهای؟
کارمزد؟
همچنین وضعیت محصول را روشن کنید: هنوز ایده است، نمونه اولیه دارید یا همین حالا مشتری واقعی دارید؟
این اطلاعات کمک میکند برنامه از تصور به واقعیت نزدیکتر شود.
نوشتن «تبلیغات میکنیم» هنوز برنامه فروش نیست.
مشخص کنید:
مشتری کجا با شما آشنا میشود؟
چطور به پیشنهادتان علاقهمند میشود؟
چه چیزی او را به خرید میرساند؟
فروش از چه مسیری انجام میشود؟
مسیر جذب مشتری باید تا حد ممکن قابل اجرا باشد.
نازنین ابتدا مینویسد:
«در اینستاگرام تبلیغ میکنیم.»
اما مشتری اصلی او مدیران اداری شرکتها هستند.
پس برنامه را دقیقتر میکند:
فهرستی از شرکتهای محدوده تهیه کند، مستقیم با آنها تماس بگیرد و برای شروع یک منوی آزمایشی پیشنهاد دهد.
حالا یک جمله کلی به اقدام مشخص تبدیل شده است.
حتی در یک تیم کوچک، مسئولیتهای اصلی باید صاحب داشته باشند.
چه کسی فروش را پیگیری میکند؟
چه کسی عملیات را مدیریت میکند؟
چه کسی حواسش به پول و حسابهاست؟
چه تخصصی هنوز در تیم وجود ندارد؟
هدف کشیدن نمودار سازمانی نیست؛ هدف این است که کار مهمی بین صندلیها نیفتد.
حالا نوبت چند تخمین مالی ساده است:
برای شروع چقدر پول لازم دارید؟
هزینههای ثابت و متغیرتان چیست؟
از کجا درآمد دارید؟
تقریباً چقدر باید بفروشید تا هزینهها پوشش داده شوند؟
اعداد اولیه ممکن است تغییر کنند؛ مهم این است که بدانید بر چه فرضهایی ساخته شدهاند.
اگر میگویید سه ماه دیگر ۵۰ مشتری دارید، مشخص کنید چرا.
مثلاً:
چند مشتری بالقوه پیدا میکنید؟
چند درصدشان خرید میکنند؟
میانگین خرید چقدر است؟
ارائه خدمت به هر مشتری چقدر هزینه دارد؟
وقتی داده واقعی رسید، فرضها را با واقعیت مقایسه و اصلاح کنید.
برنامه کسبوکار قرار نیست بعد از نوشتهشدن در یک پوشه فراموش شود.
در بازههای مشخص دوباره بررسی کنید:
چه چیزی طبق انتظار پیش رفت؟
کدام فرض اشتباه بود؟
چه عددی تغییر کرده؟
قدم مهم بعدی چیست؟
ارزش برنامه زمانی معلوم میشود که در تصمیمهای واقعی از آن استفاده کنید.
فعلاً فقط این چهار جمله را کامل کنید:
۱. محصول یا خدمت ما: …
۲. مشتری اصلی ما: …
۳. مسئلهای که حل میکنیم: …
۴. هدف مهم ما در ۱۲ ماه آینده: …
هر جا پاسخ روشنی ندارید، یک سؤال برای تحقیق بعدی پیدا کردهاید.
قرار است روشن کند چه فرضهایی دارید، مشتریتان کیست، پول چطور وارد کسبوکار میشود و قدم بعدی چیست.
با یک نسخه ساده شروع کنید. آن را با واقعیت بازار مقایسه کنید و هرچه بیشتر یاد میگیرید، برنامه را دقیقتر کنید.
برنامه کسبوکار وقتی مفید است که به تصمیم بهتر منجر شود؛ نه وقتی فقط سند مفصلتری تولید کند.